![]() |
![]() |
|
| ای نفس!پدرت آدم از فراق بهشت چهل شب و روز گریست آیاتو تا کنون از دوری بهشت آفرین چهل شب گریسته ای؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم مهر 1390ساعت 18:45 توسط ساحل |
|
|
چه قدر خاک خورده شدی ! کجا رو نگاه می کنی با توام آره با تو آره با خودت خودم .. انقدر
روزگار با هام بازی کرد که خودمو از این بازی های تکراری بیرون کشیدم حتی ...حتی تو مخیله ام هم نمی گنجید که اینجوری همه چیز رو کنار بگذارم ... دل کندن آسون نبود اما دل کندم از همه دنیا از ... ای دنیا ای دنیا دیگه شناختمت دیگه فهمیدم چه قدر...... می بینی چه قدر برام کوچیک شدی ! تو کوچیک شدی و من درد کشیدم ... درد کشیدم و آه نگفتم ... تو نامردی کردی و من به خودم پیچیدم ... تو دو رنگی کردی و من یکرنگ بودم ... دیگه تموم شد نقطه سر خط ! دیگه بازیچه ات نمی شم برو برو من و تو راهمون از هم جداست ... به خاک نشستم و به خاک مالیدم ... برو می خوام فقط بوی خاک بدم ... بعدشم که خدا می دونه ... دوباره دلم بوی خاک می خواد .... بوی چادر خاکی ... مست می شی ... مست مست .... اصلا تو این مستیه است که خیلی چیزها رو می فهمی .... آخ خدا ...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1390ساعت 13:40 توسط ساحل |
|
|
عشق من سلام ! آماده ی پروازم خوب بهم نگاه کن می خوام اوج بگیرم تا دل آسمون ها تا دل آبی ها می رم تا تهش میرم تو فقط نگام کن بعدشم که می دونی .... امسال با بقیه سال ها اومدنم فرق داره خودت که می دونی چرا ... . . . دلم بوی خاک می خواد بوی خاک ،خود خاک خاک شلمچه خاک طلائیه خاک فکه و... دلم برای آسمون دوکوهه داره پر می زنه آخ که چه قدر دوری سخته به خدا سخته دیگه نمی گذارم... . . نمی گذارم .. . . . دارم میام . . . عشق من سلام ! . . . از همین جا تا لحظه رسیدنم نگام بکن مثل همیشه زیبا و با آرامش . . . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389ساعت 16:22 توسط ساحل |
|
|
گفتم : ما خیلی به هم شبیهیم ، انگار اصلا همزاد!
گفت:چرا ؟ چون هر دوتامون رنگ آبی را دوست داریم و خورشت قورمه سبزی را ؟ یا چون هر دو تا کتاب های فلانی را می خوانیم و فیلم های بهمان را دوست داریم ؟ همین برای شباهت کافی است؟ گفتم : چرا نمی فهمی ؟ ما چیزهای مشترکی را دوست داریم . همین خیلی به هم نزدیکمان می کند؛ درست می شویم یه زوج ایده آل ! وقتی هر دو از یک چیز ذوق کردیم از یک چیز دلتنگ شدیم ،... ببین ! قدم های ما انگار اصلا برای باهم رفتن آفریده شده اند ! گفت : با هم می رویم اما به هم نمی رسیم .... گفتم : با کلمه ها بازی نکن . چرا نمی رسیم ؟ گفت : کناره های این جاده که ما انتخاب کرده ایم تا بی نهایت موازی است یک راه یکنواخت صاف . تا انتهایی که چشم هردوتامان کار می کند و نفسمان بند می آید می رویم ... * بقیه مطلب را در ادامه مطلب بخوانید*
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم اسفند 1389ساعت 21:5 توسط ساحل |
|
|
دیوانه شدن به خاطرت کافی نیست؟
یک لحظه بایست و یک جمله بگو
تکلیف دلی که عاشقش کردی چیست؟
امتداد لحظه ها را در رکاب با تو بودن تجسم می کنم ....
یا مهدی ادرکنی
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم دی 1389ساعت 22:31 توسط ساحل |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
یارب ....
می خواستم شعری برایت بگویم حیف که قافیه کم آوردم ،گفتم بگذار تا برایت درد ودل کنم ، این طور هیچ وقت کم نمی آورم ..... نه فکر کنی شکوه می کنم نه به خدا سوگند ! ای خوب من نمی دانی که چه قدر دل تنگت هستم ،کاش لحظه ای اینجا بودی (شاید هستی ومن وجودت را حس نمیکنم مگر می شود کسی در کنار تو باشد واز گرمایت ذوب نشود .) مولای خوبم ، نمی دانی که چه قدر دوست دارم گریه کنم ،اگرلحظه ای پلک هایم را بتکانم کسی نمی تواند جلوی این دریا را بگیرد ! پس همان بهتر که سدی بسازم تا سیلی هم نیاید ..... چه بگویم ! هیچ خبر خوشی ندارم همه غم است ودرد ... نه فکر کنی کفران نعمت میکنم نه!روی سخنم چیز دیگریست (خدا را صد هزار مرتبه شکر ) خودت که میدانی ، غم هجرت ..... اجازه بده من هم کمی دیوانه شوم و دیوانه وار برایت بنویسم که لذتش برایم مدام است ... مولا جان پس کی می آیی ؟پس کی به تو میرسم ؟ کی فداییت میشوم .... لحظه ای با ما مدارا کن ، کوله بار گناهانم را نادیده بگیر ... اجازه بده کمی هم گستاخ شوم وبگویم : دوستت دارم .... |
| پیوندهای روزانه |
|
پرسش و پاسخ (یکبار امتحان کن ! ) شهید آوینی هوپا اینم بدک نیست سبکبالان آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|