تبليغاتX
!!!!!حرف حسابی
!!!!!حرف حسابی

ای نفس!پدرت آدم از فراق بهشت چهل شب و روز گریست آیاتو تا کنون از دوری بهشت آفرین چهل شب گریسته ای؟


دنیای پیله ای

 خدای من چه دنیای بزرگ اما کوچکی است ! روزگار به ما رحم نمی کند و نکرده است ...چه دنیای شلوغ اما ساکتی است ! همه در دنیای خود مشغولند ما را با دیگران چه کار ؟  دنیایی که آدم ها با صورتک های رنگین ، بر هم می خندند ، گریه می کنند ، نگاه می کنند ، عاشق می شوند و ازهمه مهمتر زندگی می کنند وبعد از چند روز می میرند   ... چه دنیای غریبی است ، دنیایی که ما ساخته ایم ، دنیایی که آدم ها در آن غرق شده اند . دنیای مدرن و مدرنیسم دنیای سکولار دنیای انسان محوری دنیای فراموشی خدا دنیای رسیدن به پلورالیسم ... دنیای آدم های کاغذی دنیای آسمان خراش های  دل خراش ، دنیای اینترنت و عشق های مجازی دنیای سجده انسان بر ابلیس و سپاه سیاهش ... دنیایی که انسان بزرگ اما کوچک معماری کرده است ، و در یک کلام دنیای پیله ای ... ویا شاید بدتر ...نمی دانم از کدام درد زمانه سخن به میان آورم ، زمانه ای که رو به نزول است تا صعود ، زمانهای که انسان فداکار می شود ، زمانه ای که آدمی خود را فدای مال می کند فدای شهرت فدای شهوت فدای دنیا ....هیچ وقت بشر تا کنون این طور تیغ جهل ونادانی را برشاهرگ حیات خود نکشیده بود . و به صراحت می توانم بگویم که بشر چه راحت تن به قربانی شدن داد ...ای خدای بزرگ ، ای که تمام هستی زتوست برما ببخش و به فریادمان برس که ما دوست نداریم ، قربانی قربانگاه دنیا باشیم ، خدایا جز تو کسی در این دنیای کوچک پیله ای صدایمان را نمی شنود و جز نو دستگیری نیست ....

 

یکشنبه هفدهم آبان 1388 توسط ساحل |

رمضان

 

این بار برای آمدنت که نه برای رفتنت می نویسم  ... دوست دارم رفتنت آنقدر طول بکشد که دیگر نروی

نه شاید هم تو به من بگویی که نرو ... ای کاش می ماندی رمضان ! چه قدر زود گذشت ، چه قدر ....

به با تو بودن عادت کرده ام به این طور بودن عادت کرده ام  ... به اینکه باشی ، به اینکه هر روز از سپیده

سحر تا غروب دستانت در دستم باشد ، به اینکه مهمان باشم  ، به اینکه با هم باشیم ...

الان که دیگر به آخر ماه رسیده ایم ، هنوز من به آخر راه نرسیده ام ... ای کاش بهتر از این ها                

می شناختمت ، رفتی و با خودت همه شب های سبز قدر را هم بردی و برای من فقط خاطره می ماند و

خاطره ... خاطره هایی که با احساسم گره خورده اند  ...و خدا خدا می کنم که گرد و غبار تاریخ بر آینه

خاطراتم ننشیند ... راستش بیشتر دلم به حال خودم می  سوزد تا تو ! تو می آیی و هر سال به   

 وعده ات وفا می کنی ، اما من چی ؟ شاید نباشم که بخواهم بیایم و به کرده هایم اعتراف کنم ، شاید

دیگر وقتی نباشد تا تو را واسطه و به خدا بگویم که هرچه کرده ام بدون غرض بوده است ، بگویم که

دوستش دارم و خواهم  داشت ....

ای عروس ماه های سال آهسته تر قدم بردار تا بیشتر بفهمم که چه هستی و برای چه می آیی ؟

کسی را هم با خود می بری ؟؟؟

من را هم با خود ببر ، دیگر از این همه سیاهی و ظلم خسته شده ام ...

خدای مهربانم تو خود می دانی که من چه هستم وچه ناکرده ها کرده ام ، من معترفم ، پشیمانم ، بر

من ببخش ...

راستی یک چیز دیگر، نمی دانم که چرا بعد از رفتنت عید می گیرند من که دلم خیلی می گیرد که تو

نباشی من عید بگیرم ! شاید آن ها عید می گیرند برای آدم شدن خودشان ، برای اینکه برای همیشه با

تو همسفر شدند ، برای اینکه لبیک  آنان را تو پاسخ دادی ...

 

 

 

 

جمعه بیست و هفتم شهریور 1388 توسط ساحل |

دل می نویسد

 دلا دیشب چه می کردی تو در کوی حبیب من                                                                      

                                                           الهی خون شوی ای دل ! تو هم گشتی رقیب من 

                   

روزگاری است که در کوی تو مهمان شده ام  ، شایدم قصه دل تنگی من با عث شد که سر

کوی تو بی تاب شوم ، شایدم آن لحظه که تنها بودم دل تو در طپش ثانیه هایم  جاری بود ...

من نمی دانم که چگونه به در خانه تو آمده ام ولی ای عشق بدان کار خودم نیست به دست ،

من همان کودک مشتاق هدایت بودم تو خودت د ام برایم چیدی ، تو خودت دانه مهر و احساس

 سر راهم می چیدی ، من نمی دانستم که پس پنجره ها هم شاید قاصدک غرق نگاهی

بشود .

من نمی دانستم که زمین هم شاید گاهی محتاج عبادت بشود ، من همان کودک سرشار از

شوق به در باغ حیات ، نغمه ها می خواندم تو صدایم کردی ! تو مرا می خواندی من نگه می

کردم ... دلم از شوق تو پرواز کنان به در کعبه عشقت می رفت  ، من طوافی کردم تو خدایش

بودی .  ای خدا می دانی ! دل من دل تنگ است ، ای خدا می دانی ! شاپرک می ترسد ....

ای خدا  با من باش ! ای خدا لحظه ای آغوشت را غرق احساس بکن و شبی من را هم مست

ادراک بکن .....

 

یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388 توسط ساحل |

یا امیر المؤمنین روحی فداک

 

سلام من به علی و به حلم و صبر عجیبش                                                                          

                                            

               

پس از وفات پیامبر (ص) و بی وفایی یاران ، به اطراف خود نگاه کرده ، یاوری جز اهل بیت خود

ندیدم ، " که اگر مرا یاری کنندکشته خواهند شد . " پس به مرگ آنان رضایت ندادم .

 چشم پر خار و خاشاک را ناچار فرو بستم ، وبا گلویی که استخوان شکسته در آن گیر کرده

بود جام تلخ حوادث را نوشیدم و خشم خویش فرو خوردم و بر نوشیدن جام تلخ تر از گیاه

حنظل شکیبایی نمودم . (قسمتی از خطبه 26 نهج البلاغه )

                               

 

شنبه بیست و یکم شهریور 1388 توسط ساحل |

...تردید

 

در میان تردید ثانیه ها ، به دنبال وقت اضافه ای بودم تا برایت از سر احساس نامه ای  

بنویسم ، اشکی بریزم ... دردی را بیان کنم و شکوه های سبزم را برایت زمزمه کنم ...

ای مهربانم ، امشب آسمان شهر مثل همیشه نیست ، امشب تاریکی برایم ترس آور شده .

ترس از هجوم سیاهی ها مرا غمگین می کند ، در اعماق وجودم دلهره ای ترسناک به روحم

غلبه می کند و بی تو بودن بیشتر مرا می آزارد ....

ای عزیز دل می دانم که از اوضاعم با خبری ، پس چرا ، پس چرا به بالین تب دارم 

نمی آیی ؟؟؟و دستان مهربانت را برایم نمی گشایی ؟  

امشب امید در کناره ی قلب بی رمقم بی هوش شده و روحم در زندان تن شیونی سر داده

که .....

به اینجا که می رسم تردید بر من حاکم می شود یعنی شیون سر داده پس آن ضجه ها آن

التماس ها صدای روح اسیرم است ... اسیر !!!  اسیر چه ؟ اسیر که ؟؟ اسیر یا اثیر ...

نمی دانم شاید اثیر ... او که جایش خوب است او که خوب پادشاهی می کند در تن ! خوب

جولان می دهد خوب ادعا دارد آن هم رنگی ! نه از نوع انقلابی اش... نمی دانم حالا آقا اسیر

شده ! ببخشید خانم !

  ( من مثل تو نمی تونم حرف بزنم )

چه حرف ها !  بچه به تو این حرف ها نمی آد دوباره زدی تو خط ... که اسیر شیون سر

میدهد !!!!

شیون سر میدهد اما زمانیکه آب ونونش دیر میشه ! از سر گرمی اش عقب می مونه

از تفریحش از خوش گذرونیش می گی نه ... تو چشم های من نگاه کن بعد این حرف ها رو

بگو نگاه نمی کنی ... آره می دونم خودتم می دونی چشم ها دورغ نمی گند ، این چشم ها

آدم ها رو بدجوری لومی دند ، نه چشم ، اصلا آدمها خودشون خودشون رو لو میدند  مثل

نوشته های تو مثل حرف های من مثل راه رفتن او مثل سر به سر گذاشتن من مثل تایپ 

 کردن او مثل خندیدن من مثل منتظر موندن تو مثل گریه های من مثل مکث بی دلیل تو     

مثل مکث بی دلیل تو مثل من مثل تو مثل ما مثل همه ی آدم ها !

نتیجه اخلاقییت چیه مثلا چی می خوای بگی؟؟؟ ..............................

هیچی به خدا هیچی .... حرفی ندارم ........... با تردید نمی شه حرف زد ... نمی شه راه رفت

نمیشه در س خوند نمی شه منتظر ایستاد نمی شه یه زندانی رو آزاد کرد نمی شه طبیب

شد نمیشه مسافر شد نمیشه، نمیشه  حرف حسابی زد ! فقط همین ...............

 

                                                          یا علی مددی

        

جمعه نوزدهم تیر 1388 توسط ساحل |

نکته

 

شخصی مرحوم آیت الله معظم " خادمی " را در عالم رویا ، با چهره ای مغموم و با

حالی محزون ، دیدند .واز سبب غم و اندوه آن بزرگوار پرسش نمودند . ایشان

فرمودند :

غم من از آن است که بنده در عالم دنیا ، به زیارت علی بن موسی الرضا (ع) کمتر

تشرف نموده ام .چرا که حضرت ایشان به تعداد تشرف من ، به دیدار بنده ، درعالم

برزخ آمده اند .و نیز اینکه به تعداد زیارت عاشورا که در دنیا خوانده ام ، به بنده درجاتی

را موهبت فرموده اند ، و اندوه من از آن است که ای کاش ، زیارت عاشورا بیشتر می

خواندم .

 

چهارشنبه سوم تیر 1388 توسط ساحل |

منجی عادل

 

این بار، این طور دوست دارم فریاد خاموشم را زیر پوست این شهر تاریک 

زمزمه کنم ، و سخن این بار سخت تر از روزهای پیشین است ، این فریاد

دردناک تر از فریادهای گذشته است ، زیرا که این حجره تاب  نمی آورد ...

سخن از حقیقتی جاودانه ، سخن از زندگی ، سخن از کلمه سنگین عدالت

 است ...آری عدالتی که چه راحت برزبان جاری می شود ! اما دریغ از 

عملی  که درآن روحی بدمد ، دریغ از نشانی که معنایش بخشد ... دریغ از

قلبی که با یادش آرام گیرد ...

پس کجا ست آن همه ادعاهای رنگی ؟ پس کجاست آن همه توانستن ها و

نتوانستن ها ؟ پس کجاست بوته ی آزمایش ؟

کجاست جای درست تو ؟ جای حقیقی من ! کجاست آن زمین محکم برای

ایستادن ؟ پس کجاست ؟؟؟

کی می رسد زمانی که خنده بر چهره کودکان مظلوم خودنمایی کند ...   

کی می رسد زمانی که آنان را غرق  در خنده ی مستانه شان ببینم ...

کی پاک می شود اشک غم از چهره ی رنج دیده شان ... کی می رسد

زمانی که چوب حراج از نجابت دختران بردارند ...  کی می رسد که حجم

تنهایی به سمت صفر میل کند و ریاضیاتی از نو بر مغز ها حاکم شود ...

کی می شود که دنیای صفر و یک ها ازابهام به درآید .....و نگاه سبز تو

مرهمی شود برای زخم های تب دارما ....

سخن به نا کجا خواهد رفت اگر که بخواهم ، قصه بی کسی مان را دراوج

هجوم ها برزبان آوررم و یا فقط اثر انگشت تجاوز را بر پیکره ی انسانیت به تو

نشان دهم ... اگرچه تو خود می دانی که ما چه می کشیم و ما در مقابل

نمی دانیم که تو چه می کشی ! چه مسأله سختی است آن جا که صفررا

  مساوی بی نهایت می کنی .... و صفر مدعی می شود که برابر است و تو

هم چنان میانه داری می کنی ...

شاید ماهی کوچک حوض خانه مادر بزرگ هم  به ما بخندد ... ولی چه کنیم

که امید مان بسیار ست ...

امید داریم که به زودی  می آِیی و عدالت را برپا می کنی ...

 امید داریم ، امید داریم که می آیی ...

 

 

شنبه دوم خرداد 1388 توسط ساحل |

الهی و ربی من لی غیرک

 

نترس و عقده ی دل وابکن ، نترس وبنویس آنچه دیده ای ، نترس و حرف بزن

… نترس فقط نترس از گفتن هراسی نیست ….

مدتی است که منتظرم فقط منتظر …. نمی دانم این ها را ( منظورم دیده

های شهر مکه ومدینه ) را چگونه می توانم ثبت کنم ،  شاید کمی تردید

دارم شاید این قلم و کاغذ را محرم نمی دانم ...

اما نه … باید بگویم تا شاید جانم آرام بگیرد چرا که نوشتن همیشه برای 

من  التیام بخش بوده است ، و چه زیبا سرشار از تو می شوم ، آنگاه که

دستانم بر  عشقت گواهی می دهند و چشمانم نظاره گر حرف های دلم

می شود و ما همگی گوش می شویم تا کسی درد و دل کند در میان

تاریکی های یک شب بهاری . وفقط نگاه می کنیم تا ببینیم که دخترک از   

خدا چه می خواهد ؟  ونگاه می کنیم تا جواب خدا را بفهمیم ! 

دخترک مثل همیشه خسته و شاید دلشکسته از همه جا با هزاران آرزو قلم

بر می دارد و ازعشقش می نویسد،چه قدر او را دوست دارد ، یعنی واقعا

اورا دوست دارد ؟!

دخترک روزی به میهمانی رفت  ، جایی اورا مهمان کردند که هنوزم که  

روزها می گذرد باورش نمی شود . دخترک آنقدر خوشحال شد که ممکن

 بود هر حرفی بزند ! درکنار او بودن دخترک را خوشحال می کرد …

دخترک روزهایی را به یاد می آورد که او فقط عزیز کرده بود ! دخترک خدا را

دیده بود ….دخترک لبخند میزد اگرچه وسعت عمق او را نمی فهمید ،  

دخترک چه قدر بزرگ شده بود . در کنار یار قد می کشید ، اورا نوازش       

می کرد …

راستی پروانه هم شد به دور شمعش می چرخید و اورا صدا می کرد…وای

چه لحظه هایی داشت دخترک .

و او دخترک را مهمان کرده بود! همه چیز را برایش مهیا کرده بود برای

پروانگی اش ، برای سوزاندنش ! و چه خوب اورا به آتش می کشید …

و اما امشب ! دوباره دلم برای پروانه شدن تنگ شده … دلم شمع گل   

پروانه می خواهد ….

من پروانه تو گل

من پروانه تو شمع

من پروانه تو باش …

من پروانه می شوم تو بمان … من به دورت می گردم تو نگاه کن … من

قربانت می روم تو لذت ببر …

من عاشقت می شوم  تو لبخند بزن …. من از نورت کور می شوم تو مرا

بسوزان … من پروانه می شوم تو مرا درآغوش بگیر… 

من من من

تو تو تو

فقط من وتو …

امشب ، امشب دلم برایت خیلی تنگ شده ، ای کعبه ! دلم برای مسجد

الحرام ، برای مقام ابراهیم برای قرآن ها برای فرشته ها برای آدم ها برای

سعی برای صفا برای مروه پر می کشد …

مهربانم ! دوباره مرا به میهمانیت دعوت کن ، و به این جا که می رسم فقط

التماس می کنم التماس …

دوباره مرا صدا کن ، دوباره مرا در آغوش بگیر ای خدا … کسی جز تو به  

یادم نیست . 

 

 

جمعه یازدهم اردیبهشت 1388 توسط ساحل |

بودن یا نبودن

 

سلام

اگه نبودم اگه نمی نوشتم به این علت نبود که حرف نداشتم بعضی موقع ها آدم ها بهتر سکوت کنند

بهتر نگند که تو دل شون چی میگذره بهتره بگذارند اوضاع عوض بشه ....شاید بهتره صبر  کنند یعنی

بیشتر تحمل  کنند بسازنند بسوزند !!!!!!  

   الان هم که اومدم حرف قابل نوشتنی ندارم اگرچه درون دلم سرشار از ناگفتنی هاست ......

 

 

                                                        * التماس ۲آ   *

 

 

 

چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387 توسط ساحل |

چراغ قرمز

 

زنان به پا خیزید مردان قبیله را خواب برده است ، زنان به پا خیزید جهاد بر شما واجب

گشته است ، ما را به مردان امیدی نیست ... دیر زمانی است که برق غیرت از چشمانشان

رخت بربسته است ... دیر زمانی است که مدهوش گشته اند ، ترا به خدا قیام کنید ، ما را

با این مردان کاری نیست ... دیر زمانی است که آنان را سرگردان دنیای دون می بینم....

کجایند مردان بی ادعا ؟؟؟ کجایند باکری ها همت ها ؟ کجایند ستاره های شهرمان ؟

زنان با شما هستم ، نکند که شما را مستی فرا گیرد ، نکند که غافل شوید ، نکند که شما

هم رنگ باخته ی بی رنگ ها شوید ......

زنان شما بسازید ، مردان فردا را شما تربیت کنید . امروز وظیفه ما دو چندان که نه صد

چندان شده است ... نمی دانم چه شد که مردانمان از دست رفتند ، شاید قبل از آن ما زن

بودن خودمان را فراموش کردیم ، شاید یادمان رفت که باید خودمان تربیت کنیم شاید

آن زمان که کودکمان را در آغوش می کشیدیم یادمان رفت قبل از آنکه شکمش را سیر کنیم

روحش را سیر کنیم . یادمان رفت که کودکمان عروسک نیست ! بلکه انسان است و می فهمد

در گوشش چه نغمه خواندیم ؟ شاید آن زمان که نوپا بود فلسفه صراط المستقیم را به او نگفتیم

و او حالا دور باطل می زند ...با خودمان چه کردیم ؟ بر سر حیا چه آوردیم ؟ برسر لطافت

زنانه مان چه؟.....

سخن به نا کجا میرود اشاره ها را همین بس .... بیایید دست در دست هم دهیم بیاید ما زمینه

سازظهور شویم ، کجایند فاطمیون ؟ کجایند دختران زینبی ؟ کجایند دختران فصل انتظار ؟

در کدام گوشه نشسته اید ؟ گوشه ها را بشکنید ، دیگر گوشه نشینی بس است ! ما را بس

است این همه ذلت ، ما رابس است این همه گناه ... بایستید ، ایستاده فریاد کنید ، ایستاده

بنویسد ، ایستاده در انتظار باشید ، ایستاده جان دهید ...

شجاع بمانید ،  جهاد برشما واجب گشته است .......

 

                                                     

پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387 توسط ساحل |



یارب ....
می خواستم شعری برایت بگویم حیف که قافیه کم آوردم ،گفتم بگذار تا برایت درد ودل کنم ، این طور هیچ وقت کم نمی آورم .....
نه فکر کنی شکوه می کنم نه به خدا سوگند ! ای خوب من نمی دانی که چه قدر دل تنگت هستم ،کاش لحظه ای اینجا بودی (شاید هستی ومن وجودت را حس نمیکنم مگر می شود کسی در کنار تو باشد واز گرمایت ذوب نشود .)
مولای خوبم ، نمی دانی که چه قدر دوست دارم گریه کنم ،اگرلحظه ای پلک هایم را بتکانم کسی نمی تواند جلوی این دریا را بگیرد ! پس همان بهتر که سدی بسازم تا سیلی هم نیاید .....
چه بگویم ! هیچ خبر خوشی ندارم همه غم است ودرد ... نه فکر کنی کفران نعمت میکنم نه!روی سخنم چیز دیگریست (خدا را صد هزار مرتبه شکر ) خودت که میدانی ، غم هجرت .....
اجازه بده من هم کمی دیوانه شوم و دیوانه وار برایت بنویسم که لذتش برایم مدام است ... مولا جان پس کی می آیی ؟پس کی به تو میرسم ؟ کی فداییت میشوم .... لحظه ای با ما مدارا کن ، کوله بار گناهانم را نادیده بگیر ... اجازه بده کمی هم گستاخ شوم وبگویم :
دوستت دارم ....

sahel17abi@yahoo.com

RSS 2.0

Design By Parstheme